آخرین روز کاری و دلنگرانیهای من

امروز آخرین روز کاریم در ایران بود. اگرچه هنوز امتحانات دانشگاه رو پیش رو دارم ولی یه جورایی هیچ وقت توی دانشگاه حس شاغل بودن رو نداشتم. شاید چون حق التدریسی توی "دانشگاه آزاد" درس دادن از بیکاری هم بدتره!!! چشمک 

ولی با 12 سال سابقه تدریس در کانون (بگذریم که همونم بیشترش پارت تایم بوده) امروز دلم گرفته بود که دارم با محیط کارم ، شغلم، و قسمتی از هویتم خداحافظی میکنم. در حال تصحیح برگه های فاینال کلی در سکوت وخلوت کلاس اشک ریختم. برخلاف اینکه همیشه تصور میکردم روز آخری خیلی خوشحال باشم، شدیدا" دلم گرفته بود. فکر میکنم مبهم بودن آینده ای که پیش رومونه و خستگی روحی این یکی دو روز اخیر که شروع به فروش وسایل کردیم دست به دست هم داده تا من رو نسبت به این حکایت هجرت از قبل هم حساس تر کنه. این روزها سیر حالات درونیم اینه...سوال ... نگران... ناراحت... گریه!!!!

دچار یه جور خود درگیری شدم!! از یکطرف شدیدا" مشتاق رفتنم، از طرف دیگه به خودم میگم حالا بریم اونجا که چی؟... که چیکار کنیم؟... نکنه خوشی زده زیر دلمون. خلاصه اینکه دارم دیوونه میشم!!

اگر فرصت بشه تو پست بعدی راجع به فروش لوازم منزل بیشتر مینویسم. پس تا بعد...

/ 9 نظر / 46 بازدید
کویین

[کلافه]کاملا قابل درک هستش.اما بهتر از وضعیت مزخرف ما هستش

شکوفه

سلام. با اجازه لینکت کردم که از راهنمایی هات استفاده کنم عزیزم [لبخند]

مهدی

اما باید روحیه خودمون رو حفظ کنیم. اونطرف حتما فرصتهایی وجود داره که به امید اونها این تصمیم رو گرفتیم

جلیله

دوست عزیز با اینکه می دونم حستو و با اینکه این حس کاملا عادی و طبیعی و منطقیه ولی با بلاهایی که سر ما (روش پرنس ادواردی ها) اومده که حتی از تصورش دیدی که دوستان چه نظراتی رو داشتن!!!! تازه اونها فقط اون نامه رو در نظر گرفتن و اینکه روششون قاعدتا اسکیل ورکرره !!! ولی با توجه به هزینه 130 هزار دلاری بی بازگشتی که ماها کردیم که اکثرا می تونستیم اسکیل ورکر هم اقدام کنیم چون هم از نظر تحصیلات هم سطح زبان و ... امکانش بود و چه بسا مثل ما بعضی اینکارو کردن (3 ماهه فایل نامبر دومو از دمشق تو روش 38 شغل گرفتیم)، خلاصه خوندن این موارد و اینکه شماها این احساسو الان دارین یه کم عذاب آوره برامون، می دونی من وقتی این احساس عادی و منطقی شما رو خوندم به چی فکر کردم؟ اینکه آیا یکی مثل ما با این همه فزینه و اتفاقات وحشتناک و از دست زمان و ... اگه ویزاش دستش باشه بازم به این احساسهای عادی و طبیعی دچار میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

جلیله

[خجالت]هزینه رو فزینه نوشتم. ببخشید

جلیله

از دست دادن زمان رو هم از دست زمان[متفکر] نمی دونم فکر کنم خیلی احساساتی شدم و پاک قاطی کردم که اینقدر ایراد داشتم تو نوشتن

سمیرا

منم دقیقا این روزها رو گذروندم ماه اخر که داشتم وسایل رو جمع میکردم و آماده اومدن میشدم حسش کاملا طبیعیه ولی واقعا ارزششو داره اگه واسه اینورت برنامه داشته باشی خیلی زود از شرایط تو ایرانت هم جلو میزنی ... انوقت که آرامش اینجا رو هم بهش اضافه کن به علاوه خیلی چیزهای دیگه که خودت بعدا حسش میکنی.... انوقت میبینی که چه قدم بزرگ و ارزشمندی رو یرداشتی و سختیش ارزش داشت...... موفق باشی[قلب]

محمد(رویای کانادا)

سلام دوست عزیزم!هر تولدی با درد همراه است.زایمان طبیعی ترین درد ها در طبیعت است. احساست طبیعیه ..هیچ جای نگرانی نداره.قدم و تصمیم بزرگه.و آینده نا معلوم.بد نیست خوبه.مطمئن باش به دلت هم بد راه نده . سعی کن برای ژیشرفت سریعتر در اونجا هر چه سریعتر کامل از این جا دل بکنی. من شخصا می خوام در پرواز که طولانی هم هست همه تسویه حسابهام را با خودم انجام بدم که از هواپیما که می رم بیرون یه آدم جدید باشم.به فکر انتظار سخت pending باش و خدا را شکر کن.موفق باشی ..کی می خوای لند کنی؟؟؟

فریبا

بازم سلام یک حس مشترک بین همه ما مهاجران