سلام ونکوور

روایت مهاجرت ما به ونکوور- کانادا
 
آب و هوای ونکوور
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ : توسط :

من و همسرم به این نتیجه رسیدیم که تمام تبلیغات منفیی که در کانادا و خارج از کانادا نسبت به آب و هوای ونکوور میشه کاملا سیاسیه!!!! نیشخند

میگن فرقی نمیکنه، هرجای دنیا که بری سیاست پدر نداره!!! متفکر

در کامنتهای پست قبلی دوستی پرسیده بودند "... میخواهم بدونم بدون توجه به اینکه شما اونجا آشنا دارید اگه میخواستید شهرتونو   دوباره ونکوور انتخاب بکنید باز هم اینکار رو میکردید یا نه؟ آب و هوا اذیت کنند ه نیست؟" 

سوال این دوستمون خیلی برام جالب بود. اولا از این بابت که با نیت نوشتن یک پست جدید راجع به آب و هوای ونکوور اومدم سراغ وبلاگ و ثانیا از اون جهت که یادم افتاد به خودمون که دم دمای مهاجرت هرچی میشنیدیم از اینور و اونور هوای همیشه خیس و ابری ونکوور بود که به خصوص مهاجرین تازه وارد رو حسابی افسرده میکرد!!! یه بنده خدایی که داداش خوب خودم باشه میگفت: "حالا بذار وقتی زمستون شد و 20 روز خورشید رو ندیدی اونوقت میفهمی من چی میگم!!" 

از اونور یه جا خوندم که یکی میگفت ونکوور یباره 40 روز پشت سرهم بارونیه و زندگی به چشمت تیره و تار میشه. 

خلاصه چنان هول و ولایی در دل ما انداختند که ما برنامه ریزی کردیم یه جوری بیایم ونکوور که هنوز فصل بارش شروع نشده باشه و دو هفته ای از آب و هوای خوب تابستان ونکوور استفاده کنیم و آماده بشیم برای مقابله با 9 ماه بارش و سرما و رطوبت و مصیبت!!!!

و اما ماه سپتامبر که هر روز از روز قبل زیباتر بود و ما هر روز منتظر شروع فصل پاییز و تابستان همچنان پابرجا. به هرکس میرسیدیم و راجع به این هوای زیبا نظری میدادیم میگفت اولین سالیست که تابستان ونکوور طولانی شده! (عجب شانسی)

با شروع اکتبر تغییرات زیبایی در طبیعت شهر ونکوور رسیدن پاییز را نوید میداد. ونکوور تبدیل شده بود به یک بوم نقاشی که نقاش چیره دست خلقت با آمیزه ای از رنگهای گوناگون هنر متعالی خود را بر اون به نمایش گذاشته بود. باران هم میامد، نرم و لطیف و پیوسته. نه سیل آسا و نه مصیبت بار! و قطعا نه 40 روز پیوسته!!!

راستش رو بخواهید، بارش بارون باعث میشه آدم قدر خورشید رو بیشتر بدونه. اینجا پس از دوسه روز ابری و بارونی، به محض اینکه خورشید در میاد همه میریزن بیرون. لب ساحل که پرمیشه از آدمهایی که یا اومدن تفریح کنند یا ورزش: اسکیت و دوچرخه سواری و دو. اونهایی هم که وضعشون بهتره با قایقهای شخصیشون میزنن به آب و خلاصه چنان لذتی میبرن از هوای خوب و آفتابی که خدا هم هواشون رو داره و معمولا ویکندها هوا صاف میشه!! (شکرنعمت، نعمتت افزون کند!)

با رسیدن نوامبر که رسما آخرین ماه از پاییزه، زمستان ونکوور هم از راه رسید! نیمه نوامبر هوا به منفی ده درجه هم رسید و دو-سه روزی برفی بود و به هرکس میرسیدیم و راجع به این سرمای زودرس نظری میدادیم میگفت اولین سالیست که زمستان ونکوور زودتر شروع شده و بدون شک زمستان خیلی سردی خواهد بود! (عجب شانسی)

دسامبر هم آمد و رفت و گاهی سرد بود و گاهی بارانی و البته خورشید هم سری میزد گاهی. ایام کریسمس هم که مشتاقانه منتظر برف بودیم، بدون برف سپری شد! اوج سرمای ونکوور هم همان منفی ده درجه ای بود که ذکرشد. 

امروز بیست وپنجمین روز از ژانویه هست و رسما" حدود 40 روز از زمستان مانده! هوا عالیست. نرم و لطیف و مرطوب. هوای شبهای شهریور رامسر است، نمناکی لطیف رودبارک،حس پاک هوای شبهای خیس آخر اسفند را دارد در شیراز عزیزم. هوا عالیست، عاشقانه هست، عارفانه هست.

 به هرکس میرسیم و راجع به این هوای لطیف زمستانی نظری میدهیم، میگوید اولین سالیست که زمستان ونکوور هوا به این خوبیست! (عجب شانسی) 

به این نتیجه رسیدیم که اینجا هروقت راجع به هوا نظری بدهی میگویند "اولین بار است که ..." 

و اما در جواب شما دوست خوبم... آری من ونکوور را انتخاب کردم ومیکنم! در کنار دلایل دیگری که برای انتخابم دارم یکی این است که اینجا هوا عالیست!

 


 
یک ماه ونکوور
ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :

با گذشت تقریبا یک ماه از ورودمون به کانادا، زندگی کم کم داره به حالت عادی خودش برمیگرده ... که خوب خیلی خوبه! چون اون حالت گیجی و سردرگمی چند هفته اول داره جاش رو به آرامش و راحتی میده. کلیه وسایل خونه رو خریداری کردیم و این قطعا نقش بسزایی در مرتب شدن اوضاع زندگیمون داشته.

برای راهنمایی دوستانی که در راهند، علل الخصوص اونایی که دارن میان ونکوور یه سری اطلاعات کلی در این پست میزارم که البته برای اطلاعات بیشتر هرکدوم رو گوگل کنید میتونید به تفصیل در موردش بخونید.

اولین کارهایی که بعد از رسیدن انجام میدید ایناست (به هر ترتیبی که دوست دارید!)

*افتتاح حساب بانکی

*مراجعه به یکی از مراکز service canada و گرفتن sin number

*مراجعه به یکی از دفاتر امور مهاجرین مثلا ISS of BC و پر کردن فرمهای Health Insurance و Child Benefit که البته داشتن sin number برای این فرمها الزامیست.

*پیدا کردن یک case manager خوب که بتونه شما رو در مورد کلاسها، دوره ها و کاریابی راهنمایی کنه. (اینهم مربوط به ISS میشه!) و ثبت نام برای کلاسهای رایگان زبان.

یک سری موسسه های دیگه هم که ممکنه بدردتون بخوره ایناست:

# YWCA

# MOSAIC

در حال حاضر آقای همسر منتظر امتحان تعیین سطح برای شروع کلاسهای زبان هست و من هم که نیازی به کلاس زبان نداشتم case manager معرفیم کرده برای گذروندن یک دوره یک ماهه کلاسهای کاریابی که  MOSAIC برگزار میکنه و از 4 اکتبر شروع میشه.

من همچنان در حال جمع آوری اطلاعات و شناخت محیط هستم و سعی میکنم هرچیز بدرد بخوری رو که پیداکردم در اختیار دوستان بگذارم. 

 

 


 
سلام ونکوور
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ : توسط :

دوستان عزیز، ما رسیدیم ونکوور. 

چهارشنبه شب 23:45 از شیراز پرواز داشتیم و پنجشنبه 12:30 بعد از ظهر به وقت ونکوور رسیدیم اینجا. خدا رو شکر سفر خوب و راحتی داشتیم و اذیت نشدیم. 6-7 کیلو اضافه بار داشتیم که مامور فرودگاه عنایت کرده و چشم پوشی کرد، عوارض خروج رو هم علی رغم اصرار یکی از مامورین که پاشو کرده بود توی یه کفش که تا کارت اقامت نداشته باشید باید پرداخت کنید، پرداخت نکردیم. نیشخند

فرودگاه ونکوور مملو بود از دانشجویان چشم بادامی و اگر به برکت وجود دخترکمون نبود باید دو ساعتی در صف منتظر میشدیم. آخرین قسمت از پروسه مهاجرت که در فرودگاه انجام میشه هم خیلی راحت و با پاسخ دادن چندتا سوال و چندتا امضا به پایان رسید. کارتهای PR هم 6 تا 8 هفته بعد به دستمون میرسه. (دوستان توجه کنید که حتما آدرس پستی دقیق  جایی رو که میخواید کارتهاتون ارسال بشه همراهتون داشته باشید تا مشکلی پیش نیاد.)   

ضمنا ما مبلغ دقیق کل پولی که همراه داشتیم رو به آفیسر اعلام کردیم (که قابل توجه هم بود چون برای یکی از بستگان هم پول آورده بودیم) و هیچ مشکلی هم پیش نیامد. البته گفتیم که کل پول مال خودمون نیست ولی به نظر میرسید که براشون فرقی نکنه که اون پول مال کیه!! به چمدونها و بارمون هم هیچ کاری نداشتند و حتی نپرسیدند که چی همراه دارید. 

همون روز، بعد از یکی دو ساعت استراحت، به RBC  مراجعه کردیم برای افتتاح حساب. یک حساب مشترک باز کردیم با دو تا کارت بانکی جداگانه برای هر کدوممون و هر کدام جداگانه تقاضای ویزا کارت دادیم. البته در ازای هر ویزا کارت 1000 دلار به عنوان deposit از حسابمون کسر میشه!! روز بعدش هم رفتیم sinclair center برای SIN کارت که شماره SIN رو همون موقع بهمون دادن ولی خود کارتها 2 هفته دیگه با پست میاد. 

فعلا" خونه داداشم مستقر شدیم و قراره سشنبه دور و بر ظهر بریم خونه خودمون. هورا خیلی مشتاقم که زودتر بریم سر خونه-زندگی خودمون و زندگیمون کمی به شکل طبیعی خودش برگرده.  هفته آخری که ایران بودیم پر از فشار و استرس و بیخوابی بود و هنوز اثراتش از تنمون بیرون نرفته. حالا 24 ساعت سفر و اختلاف ساعت و به هم ریختن ساعت بیولوژیک بدن رو هم بهش اضافه کنید ببینید چه آشی میشه!!! سبز

چندتا از چیزایی که این چند روزه نظرم رو جلب کرده ایناست:

1- هوا خیلی تمیزه.

2- خیابونها و دستشوییهای عمومی برخلاف انتظارچندان تمیز نیستند!

3- چشم بادامیها به طور فجیعی زیادند!

4- بیشتر اجناس رو میشه با قیمتهای خیلی مناسب تهیه کرد. 

5- رفت و آمد خیلی پرهزینه ست.

6- به نظر میرسه فرهنگ آسیایی داره خوبیهای کانادا رو کمرنگ میکنه.

7- مهدکودک مجانی وجود نداره!

8- امکانات تفریحی زیاد و متنوع هست.

9- حمل ونقل شهری خیلی منظم و قانونمنده ولی اتوبوسها اگرچه سالم، خیلی پر سر و صدا هستند و اکثرا هم خیلی بد ترمزمیکنند!!

10- تنوع جنس در فروشگاهها گیج کننده ولی لذتبخشه. 

در فرصتهای بعدی حتما بیشتر در این مورد مینویسم. 

تا دیداری دوباره، بدرود.


 
آخرین روز کاری و دلنگرانیهای من
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

امروز آخرین روز کاریم در ایران بود. اگرچه هنوز امتحانات دانشگاه رو پیش رو دارم ولی یه جورایی هیچ وقت توی دانشگاه حس شاغل بودن رو نداشتم. شاید چون حق التدریسی توی "دانشگاه آزاد" درس دادن از بیکاری هم بدتره!!! چشمک 

ولی با 12 سال سابقه تدریس در کانون (بگذریم که همونم بیشترش پارت تایم بوده) امروز دلم گرفته بود که دارم با محیط کارم ، شغلم، و قسمتی از هویتم خداحافظی میکنم. در حال تصحیح برگه های فاینال کلی در سکوت وخلوت کلاس اشک ریختم. برخلاف اینکه همیشه تصور میکردم روز آخری خیلی خوشحال باشم، شدیدا" دلم گرفته بود. فکر میکنم مبهم بودن آینده ای که پیش رومونه و خستگی روحی این یکی دو روز اخیر که شروع به فروش وسایل کردیم دست به دست هم داده تا من رو نسبت به این حکایت هجرت از قبل هم حساس تر کنه. این روزها سیر حالات درونیم اینه...سوال ... نگران... ناراحت... گریه!!!!

دچار یه جور خود درگیری شدم!! از یکطرف شدیدا" مشتاق رفتنم، از طرف دیگه به خودم میگم حالا بریم اونجا که چی؟... که چیکار کنیم؟... نکنه خوشی زده زیر دلمون. خلاصه اینکه دارم دیوونه میشم!!

اگر فرصت بشه تو پست بعدی راجع به فروش لوازم منزل بیشتر مینویسم. پس تا بعد...


 
... و چشممان به جمال ویزا روشن شد
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

نمردیم و چشممان به جمال ویزا روشن شد.

دیروز قبل از کلاسهای بعد از ظهرم رفتم دفتر آرامکس. بسته رو که تحویل گرفتم به سفارش خودشون همونجا بسته را باز کردم تا چیزی کم و کسر یا اشتباه نباشه. گفتند اگر در حضور خودشون چک کنم و (گوش شیطان کر) مشکلی باشه بسته را بدون هزینه مرجوع میکنند.

خداروشکر هیچ مشکلی نبود. ویزایی رو که مسیر زندگیمون رو عوض میکنه توی هر سه پاسپورت چک کردم. برخلاف انتظارم، ویزاها بدون عکس بود. از دو قطعه عکسی که با پاسها فرستاده بودیم، یکی را روی فرمهای لندینگ چسبانده و دیگری را دست نخورده پس فرستاده بودند. یک فرم سه-چهار صفحه ای حاوی یک سری اطلاعات هم توی بسته بود که البته بیشتر ارجاع به سایتهای اینترنتی داده. 

قبل از اینکه برسم کلاس رفتم برای همکارهام بستنی خریدم و چون جرأت نکردم بسته رو توی ماشین ول کنم اون رو هم با خودم بردم و گذاشتم توی باکسم که توی دفتره. معمولا تا 7:30 کلاس داریم. اما دیشب حدود 7:15 بود که زنگ رو زدند. من که فکر میکردم اشتباهی شده، نگذاشتم بچه ها تکون بخورند و اومدیم درس رو ادامه بدیم که دیدم یکی از خانومهای دفتر با رنگی پریده رسید و گفت که سریع کلاسها رو تخلیه کنید. بعد هم روکرد به من و جوری که بچه ها نشنون گفت: "کولرهای بالا آتش گرفته." لحظاتی بعد هم صدای آتشنشانی بود که از سمت خیابان شنیده میشد. تعجب

حالا من مونده بودم کتاب متاب هام رو از رو میز جمع کنم، سی دی رو از تو دستگاه دربیارم، یا اینکه همه اینا رو بی خیال شم و برم پاسپورتهای ویزادار رو نجات بدم. 

خلاصه که این حکایت دیروز ما دقیقا اون چیزیه که در ادبیات انگلیسی بهش میگن IRONY و ترجمه دقیقی در فارسی نداره.

ولی نگران نباشید دوستان چون این جریان به خیر گذشت و هم من و هم پاسپورتها صحیح و سالمیم.

راستی یه چیز جالب:

بعد از ارسال مدیکالمون در اسفند ماه که منتظر پاس ریکوئست شدن بودیم، من دائم میگفتم که چون خداجون من رو خیلی دوستم داره و بارها ایام تولدم که توی اردیبهشته نظرلطف بهم داشته، یه کاری میکنه که ویزاهامون دور و بر تولدم گیرمون بیاد. خلاصه زد و 30 فروردین پاس ریکوئست شدیم و من بدم نمیومد که جناب همسر تشریف ببره سوریه و شخصا ویزاها رو بگیره، بلکه حرف من هم درست در بیاد. که جور نشد و ...

دیشب یباره به ذهنم رسید تاریخ صدور ویزاها رو چک کنم ... و در کمال ناباوری دیدم زده 6/5/2010-- یعنی درست روز تولدم، 16 اردیبهشت!!! من که این رو به فال نیک میگیرم. [خدایا خیلی چاکرتمماچ