سلام ونکوور

روایت مهاجرت ما به ونکوور- کانادا
 
***هوراااااااااااااا... ویزامون رسید***
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

ماشین را از پارکینگ بیرون میزنم. در اتوماتیک پارکینگ در حال بسته شدنه که نگاهی به ساعت ماشین میندازم. ساعت 10 رو نشون میده. میدونم که ساعت 4 دقیقه جلوتره... هنوز 10 نشده. از خیابان پرشیب اول رد میشم. با دقت وارد خیابان اصلی میشم و با خودم میگم: "اگه اومده بود تا حالا زنگ زده ...". صدای زنگ موبایلم بلند میشه. گوشی دم دستمه-- چند روزیه که گوشی موبایلم تمام مدت دم دستمه. ال سی دی گوشی رو نگاه میکنم. "Aramex"  رو نشون میده و من یکم دستپاچه میشم. کنار میگیرم و جواب میدم.

- "الو؟!"

- "سلام. *** هستم از آرامکس. خانوم *** زنگ زدم بگم پاسپورتهاتون رسیده و الان دست منه."

-"ای-ول" هیچ چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه که بگم.

ساعت ماشین رو نگاه میکنم. 10:04 رو نشون میده!!!

***********************************************

بله دوستان اینگونه بود که بعد از گذشت 33 روز ناقابل از ارسال پاسپورتهامون به دمشق بالاخره پاسپورتهای با ویزا برگشت. 

البته با ویزا یا بی ویزاش رو هنوز خودم هم نمیدونمزبان چون  همونطوری که در بالا خوندید، از آرامکس درست وقتی با من تماس گرفتند که راهی دانشگاه شده بودم و چون تا 4:30 بعد از ظهر هم ممتد کلاس داشتم، فرصتی برای رفتن به دفتر آرامکس و گرفتن پاسها نبود.

انشاا... فردا حتما میرم و پاسپورتها رو تحویل میگیرم.

راستی داداش ونکووریم هم امشب رسید شیراز و تا همین حالا همه دور هم بودیم. کلی خوش گذشت. روز فوق العاده ای بود امروز و همه هیجانات اون حسابی خسته ام کرده. ولی دوست داشتم قبل از اینکه ساعت 12 بشه و تاریخ عوض بشه رویداد تاریخی امروز رو اینجا ثبت کنم.

ادامه جریانات امروز باشه برای بعد. بای بای