سلام ونکوور

روایت مهاجرت ما به ونکوور- کانادا
 
چرا ونکوور؟؟؟
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

چند روز پیش در وبلاگ یکی از وبلاگ نویسان عزیز به نام آقا پوریا (من و ونکوور) لینک جالبی را دیدم که به یک مقاله بود در سایت bbc persian با عنوان "مهاجران ایرانی در ونکوور چه می کنند؟" از جناب رامین مهجوری، سردبیر مجله پیوند در ونکوور. 

بعد از اینکه با کلی مکافات و با استفاده از فیلتر شکن موفق به خوندن این مقاله زیبا شدم، دیدم خالی از لطف نیست که متن اون مقاله رو در اینجا برای شما دوستان خوبم، خصوصا اونهاییتون که عازم ونکوورید، و یا اونهایی که در شروع پروسه مهاجرتید و هنوز تصمیمی قطعی در مورد شهر مقصد نگرفته اید، بگذارم. امیدوارم شما هم از خوندن این مقاله لذت ببرید.  

اینهم از متن مقاله (البته با سپاس از آقا پوریا)

[با اجازه نویسنده! قسمتهای مورد علاقه خودم را BOLD کرده ام.لبخند]

"عبارت 'بریتیش کلمبیای زیبا' که با حروف آبی برجسته روی نمره ماشین ها حک شده شاید بهترین تعریف استان نم کشیده غرب کانادا باشد.

سبز جنگل، آبی دریا، بلندای کوه و پهنای دشت، همه کنار هم. بریتش کلمبیا به طور نفس گیری زیباست، سبز و بارانی. دو سوم سال خیس است اما خیسی اش دلگیر نیست. بعد از مدتی عادت می کنی. آفتاب که می زند قدرش را بیشتر می دانی، حرامش نمی کنی؛ از هر ذره نور خورشید کار می کشی.

در گرگ و میش صبح یا دم غروب پس از باران کنار پیاده رو چشم هایت را اگر ببندی و در سکوت نفسی عمیق بکشی، بعد زمان و مکان را شکسته ای، بوی خاک باران خورده تهران در عصر تابستان، یا نمور کلبه ای در چالوس در ذهنت تازه می شود.

زندگی در ونکوور مثل خیلی جاهای ساحلی بی غوغاست.

"ونکوور بزرگ" از شهرک های به هم چسبیده تشکیل شده، هر شهر مرکز تجمع یک ملیت است. هندی ها در سوری جمعند، به سوری که می روی انگار پا گذاشته ای وسط دهلی. ریچموند در قرق چینی هاست، بیش از سیصدهزار چینی در "ونکوور بزرگ" پخش اند. ایرانی ها نورت ونکوور را از آن خود می دانند. در خیابان اصلی نورت ونکوور "لانزدل" که قدم بزنی انگار نه انگار در کانادا هستی. اگر به کسی تنه بزنی گفتن ببخشید کارسازتر از "پاردن" و "اکسکیوزمی" ست.

 

ایرانیان "نورت ونکوور"

آمار درستی از تعداد ایرانی ها در ونکوور موجود نیست حدس و گمان ها بین چهل تا پنجاه شصت هزار در نوسان است. تعداد ایرانی های اینجا روز به روز زیاد می شود. سرمایه گذار، دانشجو، مهاجر و پناهنده خود را می رسانند. بیشتری ها ماندنی می شوند. بعضی پناهجوها اخراج می شوند، بعضی مهاجرین هم تاب کار ساعتی شش هفت دلاری را نمی آورند و درمی یابند "خوشی" دل شان را زده بود، برمی گردند. بعد از نورت ونکوور" برنابی" و "کوکوییتلام" دیگر محله های ایرانی نشین ونکوورند.

در نورت ونکوور نیازی به دانستن زبان انگلیسی نیست. کارت با فارسی راه می افتد. از شیر مرغ تا نیمه جان آدمیزاد را در دو دوجین بقالی، چند قصابی، هفت هشت ده تا سلمانی، چند رستوران و ده ها مغازه ی دیگر به راحتی پیدا می کنی. از ایران اگر سوغاتی بیاوری در عمل زیره به کرمان برده ای. واردات خشکبار، کنسرو، سبزیجات، همه گونه مواد غذایی و تولیدات نان خامه ای و زولبیا بامیه، بربری و لواش و به تازگی سنگکی در ناف تهران هم کمیاب است، سفره ایرانی ونکوور را با سفره رشتی یا شیرازی و دیگر شهرهای داخل ایران یک رنگ کرده.

پول در آوردن در ونکوور آسان نیست. شاید از این روست که تازگی ها بعضی کسب و کارهای ایرانی دچار بحران هویت شده اند: بقالی ها کباب و قیمه داغ و ته چین می فروشند، کبابی ها اشاعه فرهنگ می کنند...

کسب و کارهای غیر ایرانی هم زیر سلطه ایرانی هاست. در هر بانک، بوتیک، فروشگاه، موسسه اداری و دولتی بیش از یک ایرانی مشغول به کار است. دبستان ها و دبیرستان های محل پر از دختران و پسران جوان ایرانی ست . بدون شک اگر دوشنبه صبح ایرانی ها ی نورت ونکوور تصمیم بگیرند از خانه بیرون نیایند کل شهر فلج می شود. بدون اغراق بسیاری از مدرسه ها خالی می مانند. بانک ها و فروشگاه ها با کمبود کارمند مواجه می شوند و نمی توانند کار مشتریان را راه بیاندازند.

اقتصاد منطقه را ایرانی ها می چرخانند با این حال مثل ایرانی های دیگر شهرها مرکزیت ندارند. سیاسی نیستند. به راحتی می توانند سیاست محلی را تعیین کنند اما هنوز به باور این قدرت نرسیده اند. یکی دو بار تلاش هایی در جهت ورود به شهرداری و مجلس شده و هر بار به دلایلی که افتد و دانی ناموفق مانده.

 

ونکوور شهر دارا و ندار است. اختلاف طبقاتی در تمام سطوح جامعه ایرانی حس می شود. گدا و بی خانمان (کارتن خواب) ایرانی، کارمند و کارگر ایرانی و سوپر میلیونر ایرانی، سه راس مثلث اجتماع ایرانیان اند. در پایین جدول زندگی گران قیمت ونکووری، بسیارند که "بخور و نمیر" زندگی می کنند. بخش عمده را طبقه متوسط تشکیل می دهند و در راس هرم توانمندان قرار دارند.

ایرانیان و خانه های گران قیمت

شیک ترین و گران قیمت ترین محله ونکوور تپه ای به نام "بریتیش پراپرتیز" در تصرف ایرانی هاست. خانه های قصر مانند شش هفت هشت ده میلیون دلاری بر فراز تپه نمودار موفقیت و برتری مالی ایرانیان ونکوورنشین است. این برتری مالی هر از گاهی هم با کمک های مالی نجومی به رخ کانادایی ها کشیده می شود. چندی پیش یک ایرانی دو میلیون دلار نقد برای بیمارستان محل به ارث گذاشت و همین پارسال هم ایرانی دیگری شش میلیون دلار به بیمارستان کودکان ونکوور اهدا کرد.

مثل هر جای ایرانی نشین دیگر سهم ما هم از انجمن ها کانون ها، گروه ها و بنیادهای ریز و درشت فراوان است. حکایت آفتابه لگن و شام و نهار است اما. با وجودی که ونکوور خانه هنرمندان و صاحب نامان بسیاری ست دریغ از یک شب شعرخوب یا یک سخنرانی استخوان دار.

هنر و ورزش

ونکوور خانه هنرمندان و ورزشکاران بسیاری ست. گهگاه در رستورانی یا اگر برنامه ای ورزشی باشد به ریز نقش ِفروتن همیشه خندان و خوشرویی برمی خوری که نامش مترادف قهرمانی و افتخار است. محمد نصیری را هر جا ببینی، دست بر سینه می گذارد، لبخند می زند، سر به نشانه تواضع خم می کند ونزدیکش اگر باشی روی پنجه پا بلند می شود و گونه ات را می بوسد. در یک روز آفتابی در پیاده روی "مارین درایو" مو سپیدی را می بینی که با گام های استوار قدم می زند. استاد هوشنگ سیحون از ونکووری های قدیمی است.

 

استاد شجریان هم ونکوور را خانه دوم خود می داند. هنرمند ارزنده حسین بهروزی نیا از گروه دستان ونکووریست. امیر کوشکانی پر کار است، با ارکستر سمفونی ونکوور تار می نوازد، با گروه صفا کنسرت های جانانه می گذارد. پرویز تناولی مجسمه ساز اینجاست، حجت الله شکیبا نقاش برجسته اینجاست. آزیتا حاصب جمع با گروه باله ملی پارس اینجاست. مهندس امانت طراح برج "شهیاد" [آزادی فعلی] پهلوان عباس حریری کشتی گیر و... از دیگر نامهای آشنای ونکووراند.

برنامه های ایرانی

ایرانی ها روز به روز بیشتر جذب جامعه ونکووری می شوند و با زندگی کانادایی خو می گیرند. خانه می خرند، ماشین می خرند، برای بازنشستگی پس انداز می کنند، صبح تا شب دنبال نان می دوند و تا جان در بدن شان باقی ست قسط می دهند! هنرزده، فرهنگ زده و سیاست زده اند. مشتری برنامه های هنری سیصد چهارصد نفر، مشتری شب شعر و سخنرانی سی چهل نفر، تظاهرات در حمایت از پناهندگان بیست سی نفر و کنسرت های لس آنجلسی هفتصد هشتصد نفر است.

بزرگ ترین برنامه های ایرانی دور و بر عید اتفاق می افتد، آخرین یکشنبه پیش از تحویل سال در لانزدل جشنی خیابانی برگزار می شود، پس از آن چهارشنبه سوری در پارک بزرگی کنار دریا به نام "امبل ساید" برقرار است و نزدیک ترین یکشنبه به سیزده، مراسم سیزده بدر در همان پارک اجرا می شود. در هر کدام از این جشن ها متجاوز از پانزده هزار ایرانی شرکت می کنند و بساط موزیک و رقص و غذا به راه است.

در ونکوور بزرگ، در زندگی "استارباکسی" غرب که همسایه همسایه را نمی شناسد، ایرانی ها از همه کار هم خبر دارند. آب کسی بخورد بقیه خبردار می شوند! شاید از این روست که اینجا دلت زیاد برای ایران تنگ نمی شود، در ونکوور "هوم سیک" نمی شوی.

هر تعداد، در هر گوشه جهان که "پی حشمت و جاه" یا "از بد حادثه به پناه" دور هم جمع شده باشیم، خطی نامرئی به هم وصلمان می کند، و آن همان خصوصیت غیرقابل تعریفی ست که به آن ایرانی بودن می گوییم. مختصات جغرافیایی کمی بین مان فاصله و تفاوت انداخته. ایرانی ونکووری هم مثل ایرانی تورونتویی، مثل ایرانی هامبورگی و لس آنجلسی ست ... با دو سه درجه تمایل به چپ، به راست، بالا یا پایین شاید...

از من و ما و ونکوور گفتن و شنیدن حوصله ای بیش از این چند پاراگراف تلگرافی می خواهد. گذارتان به سمت و سوی ما اگر افتاد، نان سنگک، پنیر لیقوان و زولبیا بامیه همیشه در سفره مان هست...