سلام ونکوور

روایت مهاجرت ما به ونکوور- کانادا
 
ماجرای دریافت مدیکال
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط :

 

امروز دقیقا" 22 روز از تحویل دادن پاسهامون به دفتر آرامکس میگذره و هنوز هم هیچ خبری از ویزاهامون نیست!! متفکر

وقتی فکرش رو میکنم میبینم کل پروسه مهاجرت رو از ابتدا تا انتها میشه توی یک کلمه خلاصه کرد......"انتظار". بعد از ارسال مدیکالمون توی اسفند ماه من تقریبا" دیوونه شده بودم . منی که ایمیلم رو هفته به هفته هم چک نمیکردم , میشد که روزی 3 بار هم برم سراغ ایمیلم بلکه شاید خبری از دمشق اومده باشه.

اصلا" اجازه بدین تا کل داستان رو از یک روز قبل از رسیدن مدیکال براتون تعریف کنم. قبل از اون هم بد نیست بدونید که من و همسرم ودخترم طبقه سوم از یک آپارتمان شخصی زندگی میکنیم که خواهرم و شوهرش مالک و ساکن طبقه دوم و پدرو مادرم هم مالک و ساکن طبقه اول اون هستند. ( ولی ما مستاجر یمناراحت) جفت داداشای گلم هم مشغول کسب علم در ممالک دیگر هستند.ماچ

... داستان از اینجا شروع میشه که فرمهای مدیکال خواهرم که حدودا" 3 ماه بعد از من مدارک 120 روزش رو فرستاده بود لندن (اون چون پاس انگلیسی داره از آفیس انگلیس اقدام کرده برای کانادا) با پست معمولی اومده بود در خونه!!!!!!!!!! (حالا خوبه مامانم اینا هر از گاهی یه پولی به این عمو پستچیه میدن، اونم معمولا" زنگ میزنه شخصا" نامه ها رو تحویل میده البته یه وقتایی هم که خیلی کلافست همینطوری هرچی دستش بود رو میچپونه لای در و میرهزبان

  خلاصه ... بعد از یه 10 دقیقه جیغ و هوار کشیدن از سر شادی و بالا پایین پریدن با خواهرم که حتی یه سر سوزن هم منتظر دریافت مدیکالش نبود مامان خوشگلم که فقط باید بشناسیدش تا بفهمید لذت واقعی این نکته بعدی رو ! ... برگشت  و با نگرانی کامل به من گفت نکنه مال تو رو هم فرستادن ولی چون با پست معمولی بوده گم شده!!! ........ و ناگهان انگار همه بار عالم رو روی دوش من گذاشته باشننگران ... همونجا ولو شدم (شیرازی شد!!!) و چه کنم چه کنم من شروع شد. حالا از اینها هم دلداری که معلوم نیست که حالا واقعا" گم شده باشه! شایدم اومد!!!!

خلاصه تمام شب رو توی این فکر بودم که در اولین فرصت یه ایمیل بزنم دمشق و پیگیر شم. از یه نفر هم شنیده بودم میشه یه مبلغی به حساب ویزا آفیس ریخت و ازشون جزییات پرونده رو گرفت. در هر صورت روز بعد حدود ساعت 1 ظهر بود که ایمیلم رو باز کردم و در کمال ناباوری در رأس لیست ایمیلهام آدرس دمشق رو دیدم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که یه جای پروندم ناقص بوده و میخوان یه چیزی رو بفرستم . اما وقتی ایمیل رو بازش کردم بلافاصله این رو خوندم:

"Please note that your application has reached the medical examination stage. …"

شاید باور نکنید ولی در اون لحظه حس میکردم خدا داره بهم میخنده.خندهخندهخنده ایمیلم رو یکی دوبار بازوبسته کردم تا مطمئن شم توهم برم نداشته. بعد هم سریع زنگ زدم پایین به مامانم. البته طپش قلبی که از شدت هیجان گرفته بودم فقط اجازه میداد تلگرافی بهش بگم چی شده. (تازه خوندن ایمیل رو هم از جمله بالا فراتر نرفته بودم!!!!) چند دقیقه بعد مامان بالا بود و شریک در ناباوری من...

اون روز حس کردم خدا خیلی بهم نزدیکه...  خیلی هم دوستم داره که به نگرانی شب پیش من اینقدر سریع خاتمه داده. نکته جالب اینجاست که بسته خواهرم تقریبا" یکماه تو راه بوده تا به دستش برسه (گمونم این انگلیسیها بسته رو دادن پت پستچی بیاره ایران!!) و هیچ ایمیلی هم بهش نزده بودن. حالا شما فرض کنید اگر که 10 روز هم زودتر رسیده بود، من باید 10 روز بیشتر این نگرانی وحشتناک رو تحمل میکردم. (خدایا خیلی چاکرتیم).

 و این بود ماجرای مدیکال ما

 

یه داستان جالب دیگه یادم اومد... که چندان هم بی ربط نیست.

گویا یکی دو روز بعد از اومدن فرمهای مدیکال خواهرم،  مامانم و خواهرم و سایرین دور هم نشسته بودن که یباره مامانم درمیاد به خواهرم میگه: "نکنه این فرمها اصلا" مال شما نبوده، اشتباهی اومده در خونه!" و یک لحظه بعد (در حالی که خواهرم در شرف سنکپ کردن بوده) خود مامانم ادامه میده که"... نه راستی، عکسهاتون روش بود."خنده

....  دیدید میگم این مامان من خیلی بامزست به خدا. جواهره الهی قربونش برم.   

توی بلاگ بعدی ماجرای انجام مدیکال رو مینویسم براتون. اون هم خودش داستانی بود!! 

اگر خواننده این وبلاگ شدید، بد نیست برای دلگرمی نویسنده هم که شده یه نظری - چیزی بدید. اگرچه نیت کرده ام حتی اگر هیچ احدی هم این وبلاگ رو کشف نکنه به امید اینکه دخترم یک روزی اینها رو بخونه هرجوریه وبلاگ نویسی رو ادامش بدم... شاید انگیزه ای بشه براش که خواندن و نوشتن زبان شیرین فارسی رو در کانادا یاد بگیره.