سلام ونکوور

روایت مهاجرت ما به ونکوور- کانادا
 
این روزهای آخر
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ : توسط :

تا 2:30 بامداد مشغول پیچیدن چمدونها بودیم. خمیازه 5 تا 23 کیلو پیچیده شده و مونده یک ساک 23 کیلویی دیگه و ساکهای دستیمون. البته حدس میزنم که مجبور شیم بازهم چمدونها رو باز کنیم و از بردن بعضی چیزها صرف نظر کنیم. من یک تعداد جزیی ظروف ملامین تهیه کردم برای همون اول کار، خودش به تنهایی 2.5 کیلو شده (که نمیدونم بردنش کار درستیه یا نه!) متفکر. قاشق چنگال و کارد و کفگیر و ... هم 2 کیلو شده. از خیر بردن گوشتکوب هم گذشتم!! به قول خواهرم بطریهای شیشه ای جایگزین خوبی هستند! نیشخند

 راستی در مورد سبزی خشک،... توی فرودگاه گیر نمیدن؟؟ شما اطلاع دارید که جزو چیزاییه که ورودشون به کانادا مجازه یا غیر مجاز؟ ...آخه من میخوام کلی سبزی خشک با خودم ببرم (اصلا زندگی بدون قورمه سبزی و کلم پلو چه لطفی داره؟؟!!!!)

این دم آخری قسمت شد یه سفر با مامانم اینا بریم همدان (برای یه امر خیر چشمک).  البته مشغله کاری مانع این شد که آقای همسر ما رو همراهی کنه و اگر با ما اومده بود لطف سفر دوچندان میشد. قلب 

خیلی خوشحالم که به لطف خدای مهربون تونستم قسمتی دیگه از ایران عزیزم رو قبل از سفر به کانادا ببینم. خستگی راه و خورد وخمیر شدن مسافت 1000 کیلومتری شیراز-همدان -- که در عرض 3 روز رفتیم و برگشتیم-- به کنار.

تا پست بعدی بای بای