سلام ونکوور

روایت مهاجرت ما به ونکوور- کانادا
 
**دلنوشته):
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ : توسط :

اصلا" خوش ندارم که تو کاری که آدم مدتها وقت براش گذاشته و برنامه ریزی کرده، "اگر" بگذارن. دلم میخواد بتونم کامل از اینجا کنده بشم تا اونجا با جون و دل در راه موفقیت تلاش کنم. میدونم که میتونم موفق بشم، ولی واهمه دارم از اینکه بندهایی که در پشت سر دارم، حرکت به جلو رو برام دشوار کنن.

این روزها همش به این فکر میکنم که برای به دست آوردن اون چیزهایی که در اعماق وجودمون به دنبالشیم، چه اندازه باید از دست بدیم؟

خدای عزیز، تو با من باش.