سلام ونکوور

روایت مهاجرت ما به ونکوور- کانادا
 
آخرین روز کاری و دلنگرانیهای من
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

امروز آخرین روز کاریم در ایران بود. اگرچه هنوز امتحانات دانشگاه رو پیش رو دارم ولی یه جورایی هیچ وقت توی دانشگاه حس شاغل بودن رو نداشتم. شاید چون حق التدریسی توی "دانشگاه آزاد" درس دادن از بیکاری هم بدتره!!! چشمک 

ولی با 12 سال سابقه تدریس در کانون (بگذریم که همونم بیشترش پارت تایم بوده) امروز دلم گرفته بود که دارم با محیط کارم ، شغلم، و قسمتی از هویتم خداحافظی میکنم. در حال تصحیح برگه های فاینال کلی در سکوت وخلوت کلاس اشک ریختم. برخلاف اینکه همیشه تصور میکردم روز آخری خیلی خوشحال باشم، شدیدا" دلم گرفته بود. فکر میکنم مبهم بودن آینده ای که پیش رومونه و خستگی روحی این یکی دو روز اخیر که شروع به فروش وسایل کردیم دست به دست هم داده تا من رو نسبت به این حکایت هجرت از قبل هم حساس تر کنه. این روزها سیر حالات درونیم اینه...سوال ... نگران... ناراحت... گریه!!!!

دچار یه جور خود درگیری شدم!! از یکطرف شدیدا" مشتاق رفتنم، از طرف دیگه به خودم میگم حالا بریم اونجا که چی؟... که چیکار کنیم؟... نکنه خوشی زده زیر دلمون. خلاصه اینکه دارم دیوونه میشم!!

اگر فرصت بشه تو پست بعدی راجع به فروش لوازم منزل بیشتر مینویسم. پس تا بعد...