سلام ونکوور

روایت مهاجرت ما به ونکوور- کانادا
 
فروش لوازم منزل
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

بله دوستان، ما هم شروع کردیم به فروش وسایل... البته "شروع" که چه عرض کنم! تموم شد.  

والٌا خودمون هم نفهمیدیم چطوری! همینکه به ذهنمون رسید که شروع کنیم اقدامات اولیه رو برای فروش انجام بدیم، دیدیم که ای دل غافل! ما موندیم و یک مشت اسباب و اساس که هر کدومش رو یکی گفته میخوام. تازه سر بعضیهاشم دعواست چون چند نفر همزمان اون رو میخوان... همه هم که خوب فامیل و ... دیگه خودتون بهتر میدونید!!!

جریان از اینجا شروع شد که پسرخالم و خانومش که دارن برای ادامه تحصیل به فنلاند میرن، به این فکر افتادن که برای فروش وسایل منزلشون از همه چیز عکس بگیرن و برای دوستاشون ایمیل کنن. به ما هم پیشنهاد دادن که عکس یه سری از وسایلمون رو بگیریم تا همراه با عکسای خودشون مال ما رو هم بگذارن. جناب همسر هم که عشق کامپیوتری هست و خیلی هم اهل نظم دادن به امور، پیشنهاد داد که قبل از همه چیز عکسها رو ببره توی برنامه ACCESS و خلاصه با درست کردن یک بروشور زیبای کامپیوتری که شامل اسم هرکالا، برند، توضیحات، قیمت و در نهایت عکس اون بود چنان جلوه ای به وسایل فروشیمون داد که دیگه کارمون به ایمیل کردن نرسید.

با گرفتن یک پرینت رنگی و شیرازه کردن و دست به دست گشتن اون بین بستگان نزدیک، وسایلمون توی هوا رفت. حتی بچه های فامیل هم با دیدن این بروشور حال میکردن، چون عکس اون دسته از اسباب بازیها و عروسکهایی که قصد فروششون رو داریم هم گذاشته بودیم.

خدا رو شکر از اونجا که همه خریدارهامون از بستگان هستند و به ما هم لطف دارن، هنوز کسی چیزی رو نبرده. یکی دو نفر هم با وجودی که جنس رو نبردن پول رو بهمون پرداخت کردن. عینک

ولی حس غریبیه... به دور و برم که نگاه میکنم، خیلی چیزها دیگه مال خودم نیست ناراحت و دیر یا زود باید ازشون دل بکنم و به صاحبان جدید تحویلشون بدم. تازه یه جورایی حس امانت هم داره ... مثلا همین دیشب در حالی که داشتم سرخ کن رو تمیز میکردم تا برای تحویل دادن آماده باشه، سبد اون که به دسته وصل هست افتاد روی سرامیکهای آشپزخانه و در کمال ناباوری محل اتصال دسته و سبد شکست!! تعجب نمیدونم گیر میاد یا نه ... یا اصلا ارزشش رو داره که وقت بگذارم برم دنبالش؟ از اینها که بگذریم به اون بنده خدایی که با کلی ذوق این رو خریده بود چی بگم؟؟سوال

راستی دوستان، من یه دسته فاکتور تهیه کردم و به هر کس که چیزی رو خواست یه فاکتور دادم. یک نسخه هم برای خودم برداشتم تا اینجوری تکلیف حساب کتابامون مشخص باشه. امیدم اینه که اینجوری هم اونا زودتر بهمون پول بدن و هم خودمون بهتر تکلیف طلبهامون رو بدونیم.   


 
آخرین روز کاری و دلنگرانیهای من
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

امروز آخرین روز کاریم در ایران بود. اگرچه هنوز امتحانات دانشگاه رو پیش رو دارم ولی یه جورایی هیچ وقت توی دانشگاه حس شاغل بودن رو نداشتم. شاید چون حق التدریسی توی "دانشگاه آزاد" درس دادن از بیکاری هم بدتره!!! چشمک 

ولی با 12 سال سابقه تدریس در کانون (بگذریم که همونم بیشترش پارت تایم بوده) امروز دلم گرفته بود که دارم با محیط کارم ، شغلم، و قسمتی از هویتم خداحافظی میکنم. در حال تصحیح برگه های فاینال کلی در سکوت وخلوت کلاس اشک ریختم. برخلاف اینکه همیشه تصور میکردم روز آخری خیلی خوشحال باشم، شدیدا" دلم گرفته بود. فکر میکنم مبهم بودن آینده ای که پیش رومونه و خستگی روحی این یکی دو روز اخیر که شروع به فروش وسایل کردیم دست به دست هم داده تا من رو نسبت به این حکایت هجرت از قبل هم حساس تر کنه. این روزها سیر حالات درونیم اینه...سوال ... نگران... ناراحت... گریه!!!!

دچار یه جور خود درگیری شدم!! از یکطرف شدیدا" مشتاق رفتنم، از طرف دیگه به خودم میگم حالا بریم اونجا که چی؟... که چیکار کنیم؟... نکنه خوشی زده زیر دلمون. خلاصه اینکه دارم دیوونه میشم!!

اگر فرصت بشه تو پست بعدی راجع به فروش لوازم منزل بیشتر مینویسم. پس تا بعد...


 
تغییر قانون مهاجرت ... شایعه یا حقیقت؟!
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

دوستان خوبم سلام

اخیرا" در وب گردیهای روزانه ام متوجه شدم که اینور و آنور صحبتهایی هست مبنی بر  سخت ترشدن پروسه مهاجرت به کانادا. مدتی پیش هم در یکی از سایتهای مهاجرتی مطلبی رو خوندم که ادعا میکرد قراره لیست مشاغل فدرال بازهم دستخوش تغییراتی بشه. امروز هم در وبلاگ یکی از دوستان (وحید و سارای عزیز) که تازه قدم در این راه گذاشتند خوندم که در سمیناری شرکت کردند که به نقل قول از خود آقا وحید، "خانومه که نماینده دفتر تهران بود تو حرفاش به یه چیزی اشاره کرد که دلمون هررری ریخت پایین! گفتش اونایی که هنوز اقدام نکردن، هر چه سریعتر اقدام کنن چون ممکنه تا چند ماه دیگه قوانین دوباره عوض بشن یعنی سخت تر بشن!" 

بعدش هم دیدم که توی قسمت نظرات، دوستان خوب دیگمون به آقا وحید دلگرمی میدن که ...حالا عجله ای نیست و ... . 

اومدم بهتون بگم که این جریان تغییر لیست مشاغل رو جدی بگیرید. نمیخوام دستپاچتون کنم یا هول و ولا بندازم تو دلتون... ولی من از تجربه شخصی خودم حرف میزنم. بدبختی اینه که قوانین اداره مهاجرت معمولا وقتی به گوش عموم میرسه که دیگه خیلی دیره و کار از کار گذشته!!!

اردیبهشت 87 (May 2008) که من اقدام کردم برای مهاجرت، هنوز علنن هیچ صحبتی از تغییر لیست مشاغل نبود. اون موقع هرکسی با هرشغلی که داشت میتونست اقدام کنه ولی زمان پراسسینگ پرونده ها 6 الی 7 سال بود. 

دقیقا" یادمه، من دخترم اون موقع تازه 5 ماهه شده بود و پیش خودم حساب میکردم که خوبه تا بخواد بره مدرسه دیگه کارمون شده و رفتیم کانادا. حتی وقتی که خواهرم چندین ماه بعد از من اقدام کرد، باز هم هنوز خبر رسمی از تغییر مشاغل فدرال نبود. گرچه یکی از اقوام که در اون زمان وبلاگ خون قدری بود شایعه هایی در این مورد از اینور و اون ور خونده بود. 

خلاصه چندین ماه بعد از این جریانات، و در حالی که من حتی فایل نامبر هم دریافت کرده بودم، از دمشق نامه ای اومد مبنی بر اینکه "قانون مهاجرت از تاریخ 27 فوریه 2008 دستخوش تغییراتی شده و چون شما هم پروندتون بعد از این تاریخ دریافت شده، طبق قانون جدید بررسی خواهد شد." این قانون جدید هم چیزی نبود جز تغییر لیست مشاغل مورد نیاز فدرال و محدود شدن اون به یک لیست 38 تایی. خداروشکر شانسی که من و خواهرم آوردیم این بود که شغل هردومون در این لیست بود (خواهرم پزشکه و من مدرس) و اللا خیلی راحت همون موقع ریجکت میشدیم. تازه یه جورایی قانون جدید به نفعمون هم شد. چونکه باعث شد کانادایی رو که 6-7 سال دیگه منتظرش بودیم، در کمتر از 2 سال به دست بیاریم!!! از خود راضی ولی خدا میدونه همون موقع چندصد نفر که تشکیل پرونده داده بودن طبق همون قانون جدید الکی ریجکت شدن چون دولت کانادا یباره تصمیم گرفته بود قانون مهاجرتش رو دستکاری کنهدل شکسته!!!

نتیجه اینکه وقتی اداره مهاجرت قانونی رو عوض میکنه تا ماهها بعدش هم ممکنه روح متقاضیان مهاجرت خبردار نشه ولی اونها از همون تاریخی که قانونی تصویب میشه اون رو به اجرا میگذارن. همونطور که گفتم این جریان 38 شغلی تازه طرفای سپتامبر 2008 علنی شد ولی چون در فوریه 2008 تصویب شده بوده شامل ماها هم شد ولو که ما روحمان هم در آن زمان که اقدام کردیم خبردار نبود!!!

در پایان میخوام همینجا بگم که اولا" قصدم اصلا دخالت نیست و فقط امیدوارم که تجربیات شخصیم بتونه اندکی به دوستانی که اول راهند کمکی کنه. درثانی اعتقاد راسخ دارم که اگر نیت انسان صاف باشه و امور رو بسپاره دست خدا (و البته خودش هم برای به دست آوردن اون چیزی که میخواد تلاش کنه)، هرچی که پیش بیاد حتما خیره، حتی اگر خود انسان در اون موقعیت درک نکنه. نهایتا" اینکه برای همه دوستان گلم که قصد هجرت دارند بهترینها رو آرزو میکنم.قلبلبخند

لبّ کلام اینکه اگر واقعا" قصد مهاجرت به کانادا دارید، این دست و آن دست نکنید و زودتر اقدام کنید... شاید این شایعه محدودتر شدن لیست مشاغل فدرال فقط یک شایعه نباشه. البته ...

                    ... صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

 


 
... و چشممان به جمال ویزا روشن شد
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

نمردیم و چشممان به جمال ویزا روشن شد.

دیروز قبل از کلاسهای بعد از ظهرم رفتم دفتر آرامکس. بسته رو که تحویل گرفتم به سفارش خودشون همونجا بسته را باز کردم تا چیزی کم و کسر یا اشتباه نباشه. گفتند اگر در حضور خودشون چک کنم و (گوش شیطان کر) مشکلی باشه بسته را بدون هزینه مرجوع میکنند.

خداروشکر هیچ مشکلی نبود. ویزایی رو که مسیر زندگیمون رو عوض میکنه توی هر سه پاسپورت چک کردم. برخلاف انتظارم، ویزاها بدون عکس بود. از دو قطعه عکسی که با پاسها فرستاده بودیم، یکی را روی فرمهای لندینگ چسبانده و دیگری را دست نخورده پس فرستاده بودند. یک فرم سه-چهار صفحه ای حاوی یک سری اطلاعات هم توی بسته بود که البته بیشتر ارجاع به سایتهای اینترنتی داده. 

قبل از اینکه برسم کلاس رفتم برای همکارهام بستنی خریدم و چون جرأت نکردم بسته رو توی ماشین ول کنم اون رو هم با خودم بردم و گذاشتم توی باکسم که توی دفتره. معمولا تا 7:30 کلاس داریم. اما دیشب حدود 7:15 بود که زنگ رو زدند. من که فکر میکردم اشتباهی شده، نگذاشتم بچه ها تکون بخورند و اومدیم درس رو ادامه بدیم که دیدم یکی از خانومهای دفتر با رنگی پریده رسید و گفت که سریع کلاسها رو تخلیه کنید. بعد هم روکرد به من و جوری که بچه ها نشنون گفت: "کولرهای بالا آتش گرفته." لحظاتی بعد هم صدای آتشنشانی بود که از سمت خیابان شنیده میشد. تعجب

حالا من مونده بودم کتاب متاب هام رو از رو میز جمع کنم، سی دی رو از تو دستگاه دربیارم، یا اینکه همه اینا رو بی خیال شم و برم پاسپورتهای ویزادار رو نجات بدم. 

خلاصه که این حکایت دیروز ما دقیقا اون چیزیه که در ادبیات انگلیسی بهش میگن IRONY و ترجمه دقیقی در فارسی نداره.

ولی نگران نباشید دوستان چون این جریان به خیر گذشت و هم من و هم پاسپورتها صحیح و سالمیم.

راستی یه چیز جالب:

بعد از ارسال مدیکالمون در اسفند ماه که منتظر پاس ریکوئست شدن بودیم، من دائم میگفتم که چون خداجون من رو خیلی دوستم داره و بارها ایام تولدم که توی اردیبهشته نظرلطف بهم داشته، یه کاری میکنه که ویزاهامون دور و بر تولدم گیرمون بیاد. خلاصه زد و 30 فروردین پاس ریکوئست شدیم و من بدم نمیومد که جناب همسر تشریف ببره سوریه و شخصا ویزاها رو بگیره، بلکه حرف من هم درست در بیاد. که جور نشد و ...

دیشب یباره به ذهنم رسید تاریخ صدور ویزاها رو چک کنم ... و در کمال ناباوری دیدم زده 6/5/2010-- یعنی درست روز تولدم، 16 اردیبهشت!!! من که این رو به فال نیک میگیرم. [خدایا خیلی چاکرتمماچ


 
***هوراااااااااااااا... ویزامون رسید***
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

ماشین را از پارکینگ بیرون میزنم. در اتوماتیک پارکینگ در حال بسته شدنه که نگاهی به ساعت ماشین میندازم. ساعت 10 رو نشون میده. میدونم که ساعت 4 دقیقه جلوتره... هنوز 10 نشده. از خیابان پرشیب اول رد میشم. با دقت وارد خیابان اصلی میشم و با خودم میگم: "اگه اومده بود تا حالا زنگ زده ...". صدای زنگ موبایلم بلند میشه. گوشی دم دستمه-- چند روزیه که گوشی موبایلم تمام مدت دم دستمه. ال سی دی گوشی رو نگاه میکنم. "Aramex"  رو نشون میده و من یکم دستپاچه میشم. کنار میگیرم و جواب میدم.

- "الو؟!"

- "سلام. *** هستم از آرامکس. خانوم *** زنگ زدم بگم پاسپورتهاتون رسیده و الان دست منه."

-"ای-ول" هیچ چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه که بگم.

ساعت ماشین رو نگاه میکنم. 10:04 رو نشون میده!!!

***********************************************

بله دوستان اینگونه بود که بعد از گذشت 33 روز ناقابل از ارسال پاسپورتهامون به دمشق بالاخره پاسپورتهای با ویزا برگشت. 

البته با ویزا یا بی ویزاش رو هنوز خودم هم نمیدونمزبان چون  همونطوری که در بالا خوندید، از آرامکس درست وقتی با من تماس گرفتند که راهی دانشگاه شده بودم و چون تا 4:30 بعد از ظهر هم ممتد کلاس داشتم، فرصتی برای رفتن به دفتر آرامکس و گرفتن پاسها نبود.

انشاا... فردا حتما میرم و پاسپورتها رو تحویل میگیرم.

راستی داداش ونکووریم هم امشب رسید شیراز و تا همین حالا همه دور هم بودیم. کلی خوش گذشت. روز فوق العاده ای بود امروز و همه هیجانات اون حسابی خسته ام کرده. ولی دوست داشتم قبل از اینکه ساعت 12 بشه و تاریخ عوض بشه رویداد تاریخی امروز رو اینجا ثبت کنم.

ادامه جریانات امروز باشه برای بعد. بای بای 

 


 
چرا مهاجرت؟؟ ... شک داری دوست من؟!!
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 سلام دوستان خوبم

لینکی را که براتون گذاشتم حتما حتما حتما ببینید. خیلی راحت میتونید دو تا کشور مختلف رو از لحاظ وضع اقتصادی، آزادی،بیکاری، تحصیلات و ...  با هم مقایسه کنید.

برای اینکار...

اول   در قسمتی که نوشته Browse the globe اسم کشور اول را (مثلا ایران) وارد کنید 
بعد از اینکه در نقشه نمایان شد، روش دبل کلیک کنید تا اطلاعات جامعی رو که میده مشاهده کنید.
در این قسمت یک گراف عنکبوتی شکل هم میبینید. به طور کلی هر چی این نمودار کوچکتر باشه اوضاع اون کشور بدتر و هرچی بزرگتر باشه بهتره.
حالا برای مقایسه با یک کشور دیگه در زیر همین نمودار که نوشته شده compare countries اسم کشور دوم (مثلا کانادا) را وارد کنید و حالشو ببرید.     
آیا هنوزهم شک داری که مهاجرت کنی دوست من؟؟مژه

 
چرا ونکوور؟؟؟
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

چند روز پیش در وبلاگ یکی از وبلاگ نویسان عزیز به نام آقا پوریا (من و ونکوور) لینک جالبی را دیدم که به یک مقاله بود در سایت bbc persian با عنوان "مهاجران ایرانی در ونکوور چه می کنند؟" از جناب رامین مهجوری، سردبیر مجله پیوند در ونکوور. 

بعد از اینکه با کلی مکافات و با استفاده از فیلتر شکن موفق به خوندن این مقاله زیبا شدم، دیدم خالی از لطف نیست که متن اون مقاله رو در اینجا برای شما دوستان خوبم، خصوصا اونهاییتون که عازم ونکوورید، و یا اونهایی که در شروع پروسه مهاجرتید و هنوز تصمیمی قطعی در مورد شهر مقصد نگرفته اید، بگذارم. امیدوارم شما هم از خوندن این مقاله لذت ببرید.  

اینهم از متن مقاله (البته با سپاس از آقا پوریا)

[با اجازه نویسنده! قسمتهای مورد علاقه خودم را BOLD کرده ام.لبخند]

"عبارت 'بریتیش کلمبیای زیبا' که با حروف آبی برجسته روی نمره ماشین ها حک شده شاید بهترین تعریف استان نم کشیده غرب کانادا باشد.

سبز جنگل، آبی دریا، بلندای کوه و پهنای دشت، همه کنار هم. بریتش کلمبیا به طور نفس گیری زیباست، سبز و بارانی. دو سوم سال خیس است اما خیسی اش دلگیر نیست. بعد از مدتی عادت می کنی. آفتاب که می زند قدرش را بیشتر می دانی، حرامش نمی کنی؛ از هر ذره نور خورشید کار می کشی.

در گرگ و میش صبح یا دم غروب پس از باران کنار پیاده رو چشم هایت را اگر ببندی و در سکوت نفسی عمیق بکشی، بعد زمان و مکان را شکسته ای، بوی خاک باران خورده تهران در عصر تابستان، یا نمور کلبه ای در چالوس در ذهنت تازه می شود.

زندگی در ونکوور مثل خیلی جاهای ساحلی بی غوغاست.

"ونکوور بزرگ" از شهرک های به هم چسبیده تشکیل شده، هر شهر مرکز تجمع یک ملیت است. هندی ها در سوری جمعند، به سوری که می روی انگار پا گذاشته ای وسط دهلی. ریچموند در قرق چینی هاست، بیش از سیصدهزار چینی در "ونکوور بزرگ" پخش اند. ایرانی ها نورت ونکوور را از آن خود می دانند. در خیابان اصلی نورت ونکوور "لانزدل" که قدم بزنی انگار نه انگار در کانادا هستی. اگر به کسی تنه بزنی گفتن ببخشید کارسازتر از "پاردن" و "اکسکیوزمی" ست.

 

ایرانیان "نورت ونکوور"

آمار درستی از تعداد ایرانی ها در ونکوور موجود نیست حدس و گمان ها بین چهل تا پنجاه شصت هزار در نوسان است. تعداد ایرانی های اینجا روز به روز زیاد می شود. سرمایه گذار، دانشجو، مهاجر و پناهنده خود را می رسانند. بیشتری ها ماندنی می شوند. بعضی پناهجوها اخراج می شوند، بعضی مهاجرین هم تاب کار ساعتی شش هفت دلاری را نمی آورند و درمی یابند "خوشی" دل شان را زده بود، برمی گردند. بعد از نورت ونکوور" برنابی" و "کوکوییتلام" دیگر محله های ایرانی نشین ونکوورند.

در نورت ونکوور نیازی به دانستن زبان انگلیسی نیست. کارت با فارسی راه می افتد. از شیر مرغ تا نیمه جان آدمیزاد را در دو دوجین بقالی، چند قصابی، هفت هشت ده تا سلمانی، چند رستوران و ده ها مغازه ی دیگر به راحتی پیدا می کنی. از ایران اگر سوغاتی بیاوری در عمل زیره به کرمان برده ای. واردات خشکبار، کنسرو، سبزیجات، همه گونه مواد غذایی و تولیدات نان خامه ای و زولبیا بامیه، بربری و لواش و به تازگی سنگکی در ناف تهران هم کمیاب است، سفره ایرانی ونکوور را با سفره رشتی یا شیرازی و دیگر شهرهای داخل ایران یک رنگ کرده.

پول در آوردن در ونکوور آسان نیست. شاید از این روست که تازگی ها بعضی کسب و کارهای ایرانی دچار بحران هویت شده اند: بقالی ها کباب و قیمه داغ و ته چین می فروشند، کبابی ها اشاعه فرهنگ می کنند...

کسب و کارهای غیر ایرانی هم زیر سلطه ایرانی هاست. در هر بانک، بوتیک، فروشگاه، موسسه اداری و دولتی بیش از یک ایرانی مشغول به کار است. دبستان ها و دبیرستان های محل پر از دختران و پسران جوان ایرانی ست . بدون شک اگر دوشنبه صبح ایرانی ها ی نورت ونکوور تصمیم بگیرند از خانه بیرون نیایند کل شهر فلج می شود. بدون اغراق بسیاری از مدرسه ها خالی می مانند. بانک ها و فروشگاه ها با کمبود کارمند مواجه می شوند و نمی توانند کار مشتریان را راه بیاندازند.

اقتصاد منطقه را ایرانی ها می چرخانند با این حال مثل ایرانی های دیگر شهرها مرکزیت ندارند. سیاسی نیستند. به راحتی می توانند سیاست محلی را تعیین کنند اما هنوز به باور این قدرت نرسیده اند. یکی دو بار تلاش هایی در جهت ورود به شهرداری و مجلس شده و هر بار به دلایلی که افتد و دانی ناموفق مانده.

 

ونکوور شهر دارا و ندار است. اختلاف طبقاتی در تمام سطوح جامعه ایرانی حس می شود. گدا و بی خانمان (کارتن خواب) ایرانی، کارمند و کارگر ایرانی و سوپر میلیونر ایرانی، سه راس مثلث اجتماع ایرانیان اند. در پایین جدول زندگی گران قیمت ونکووری، بسیارند که "بخور و نمیر" زندگی می کنند. بخش عمده را طبقه متوسط تشکیل می دهند و در راس هرم توانمندان قرار دارند.

ایرانیان و خانه های گران قیمت

شیک ترین و گران قیمت ترین محله ونکوور تپه ای به نام "بریتیش پراپرتیز" در تصرف ایرانی هاست. خانه های قصر مانند شش هفت هشت ده میلیون دلاری بر فراز تپه نمودار موفقیت و برتری مالی ایرانیان ونکوورنشین است. این برتری مالی هر از گاهی هم با کمک های مالی نجومی به رخ کانادایی ها کشیده می شود. چندی پیش یک ایرانی دو میلیون دلار نقد برای بیمارستان محل به ارث گذاشت و همین پارسال هم ایرانی دیگری شش میلیون دلار به بیمارستان کودکان ونکوور اهدا کرد.

مثل هر جای ایرانی نشین دیگر سهم ما هم از انجمن ها کانون ها، گروه ها و بنیادهای ریز و درشت فراوان است. حکایت آفتابه لگن و شام و نهار است اما. با وجودی که ونکوور خانه هنرمندان و صاحب نامان بسیاری ست دریغ از یک شب شعرخوب یا یک سخنرانی استخوان دار.

هنر و ورزش

ونکوور خانه هنرمندان و ورزشکاران بسیاری ست. گهگاه در رستورانی یا اگر برنامه ای ورزشی باشد به ریز نقش ِفروتن همیشه خندان و خوشرویی برمی خوری که نامش مترادف قهرمانی و افتخار است. محمد نصیری را هر جا ببینی، دست بر سینه می گذارد، لبخند می زند، سر به نشانه تواضع خم می کند ونزدیکش اگر باشی روی پنجه پا بلند می شود و گونه ات را می بوسد. در یک روز آفتابی در پیاده روی "مارین درایو" مو سپیدی را می بینی که با گام های استوار قدم می زند. استاد هوشنگ سیحون از ونکووری های قدیمی است.

 

استاد شجریان هم ونکوور را خانه دوم خود می داند. هنرمند ارزنده حسین بهروزی نیا از گروه دستان ونکووریست. امیر کوشکانی پر کار است، با ارکستر سمفونی ونکوور تار می نوازد، با گروه صفا کنسرت های جانانه می گذارد. پرویز تناولی مجسمه ساز اینجاست، حجت الله شکیبا نقاش برجسته اینجاست. آزیتا حاصب جمع با گروه باله ملی پارس اینجاست. مهندس امانت طراح برج "شهیاد" [آزادی فعلی] پهلوان عباس حریری کشتی گیر و... از دیگر نامهای آشنای ونکووراند.

برنامه های ایرانی

ایرانی ها روز به روز بیشتر جذب جامعه ونکووری می شوند و با زندگی کانادایی خو می گیرند. خانه می خرند، ماشین می خرند، برای بازنشستگی پس انداز می کنند، صبح تا شب دنبال نان می دوند و تا جان در بدن شان باقی ست قسط می دهند! هنرزده، فرهنگ زده و سیاست زده اند. مشتری برنامه های هنری سیصد چهارصد نفر، مشتری شب شعر و سخنرانی سی چهل نفر، تظاهرات در حمایت از پناهندگان بیست سی نفر و کنسرت های لس آنجلسی هفتصد هشتصد نفر است.

بزرگ ترین برنامه های ایرانی دور و بر عید اتفاق می افتد، آخرین یکشنبه پیش از تحویل سال در لانزدل جشنی خیابانی برگزار می شود، پس از آن چهارشنبه سوری در پارک بزرگی کنار دریا به نام "امبل ساید" برقرار است و نزدیک ترین یکشنبه به سیزده، مراسم سیزده بدر در همان پارک اجرا می شود. در هر کدام از این جشن ها متجاوز از پانزده هزار ایرانی شرکت می کنند و بساط موزیک و رقص و غذا به راه است.

در ونکوور بزرگ، در زندگی "استارباکسی" غرب که همسایه همسایه را نمی شناسد، ایرانی ها از همه کار هم خبر دارند. آب کسی بخورد بقیه خبردار می شوند! شاید از این روست که اینجا دلت زیاد برای ایران تنگ نمی شود، در ونکوور "هوم سیک" نمی شوی.

هر تعداد، در هر گوشه جهان که "پی حشمت و جاه" یا "از بد حادثه به پناه" دور هم جمع شده باشیم، خطی نامرئی به هم وصلمان می کند، و آن همان خصوصیت غیرقابل تعریفی ست که به آن ایرانی بودن می گوییم. مختصات جغرافیایی کمی بین مان فاصله و تفاوت انداخته. ایرانی ونکووری هم مثل ایرانی تورونتویی، مثل ایرانی هامبورگی و لس آنجلسی ست ... با دو سه درجه تمایل به چپ، به راست، بالا یا پایین شاید...

از من و ما و ونکوور گفتن و شنیدن حوصله ای بیش از این چند پاراگراف تلگرافی می خواهد. گذارتان به سمت و سوی ما اگر افتاد، نان سنگک، پنیر لیقوان و زولبیا بامیه همیشه در سفره مان هست...


 
ما و معاینات پزشکی (مدیکال)
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ : توسط :

 

سلام دوستان خوبم 

همونطوری که قبلا" قول دادم، توی این پست در مورد انجام مدیکال توضیحاتی میدم.

توی اون ایمیلی که از دمشق به دستمون رسید، ویزا آفیس سه راه رو پیشنهاد داده بود برای دریافت فرمهای مدیکال:

1-     شخصا" بریم سوریه فرمها رو تحویل بگیریم یا یک نفر را authorize کنیم که اونها رو برای ما تحویل بگیره.

2-     با یکی از سرویسهای پستی سفارشی (ِDHL, Aramex, TNT) هماهنگ کنیم تا فرمها رو از دمشق پیک آپ کنه.

3-     کار خاصی نکنیم و بگذاریم خودشون فرمها رو با پست معمولی بفرستند!!!ابرو

در آخر هم ذکر شده بود که اگر تا 10 روز به این ایمیل پاسخی ندید فرمها با پست معمولی فرستاده میشن.تعجب

 

من که به شدت از آماده شدن مدیکال خوشحال بودم و در آسمان هفتم میچرخیدم بلافاصله با دفتر آرامکس هماهنگ کردم برای پیک آپ کردن فرمها از سوریه و فورا" هم یک ایمیل زدم به خود ویزا آفیس که در جریان باشند... اما به گمانم خود ویزا آفیس هم فکر نمیکردن که ما اینقدر سریع دست به کارشیم !!!نیشخند چرا که روز بعد در تماسی که با آرامکس داشتم معلوم شد که وقتی پرسنلشون در دمشق مراجعه کرده بوده برای گرفتن بسته ما بهش گفته بودند که هنوز آماده نیست. خلاصه حدودا" یک هفته طول کشید تا فرمهای مدیکال به دست ما رسید. همراه با این فرمها نامه دیگری هم بود که خواسته بود "لندینگ فی" را پرداخت کنیم و مجددا یک صورتحساب 6 ماهه از گردش حساب و موجودی حساب بانکی رو بفرستیم.  

برای دوستانی که تازه قدم در این راه گذاشته اند یه توضیح بدم که هزینه لندینگ فی شامل بچه ها نمیشه و فقط به "main applicant" و همسرش تعلق میگیره و بابت هر نفر 490$ است.

 خوشبختانه من داداشم که کاناداست زحمت پرداخت پول رو کشید و ما خودمون از همینجا با آرامکس هماهنگ کردیم تا چک بانکی را که او تهیه کرده بود پیک آپ کنن و چند روز بعد در شیراز تحویل گرفتیم.

 و اما مدیکال... خجالت (ابتدا قصد داشتم همه سوتیایی رو که من و همسرجان روز مدیکال دادیم تعریف کنم براتون، ولی قضیه یکم خصوصی بود... بنابرین منصرف شدمچشمک)  

در شیراز، دکتر واحد مسؤول انجام معاینات پزشکی مهاجرین استرالیا وکانادا هستند. آقای واحد پزشکی میانسال و بسیار خوشرو هستند. (منشی بسیار خوش برخوردی هم دارند که در کشور ما واقعا" نادر است- چون معمولا" منشی پزشکها خیلی پرفیس و افاده ای هستند.)

 از آنجا که بیشتر دوستان مهاجر وبلاگ نویس به تفصیل در مورد مدیکال توضیح داده اند، من به ذکر یک نکته اکتفا میکنم. و آن اینکه فقط در حدی که از شما سوال میشود پاسخ بدهید، نه بیشتر!! و چون من نباشید که گویی سوگند خورده بودم تا همه چیز را روکنم تا جایی که خود آقای دکتر از دستمان به جوش آورد و تذکر داد که توضیحات اضافه ندهیم تا خدای نکرده کارمان گیری پیدا نکند. 

جالب اینجاست که من از دوران بچگی پا در مطب دکتر یا بیمارستان که میگذارم فشارم شروع به بالا رفتن میکند. همین نکته را به آقای دکتر هم گفتم و او از خودم پرسید که معمولا" فشارم در چه حد است و همان را در فرمها نوشت. 

قد و وزن را هم که اصلا" اندازه نگرفت وفقط پرسید.متفکر اما سایر معاینات را نسبتا" با دقت انجام داد.

روز بعد هم صرف آزمایش خون و عکس قفسه سینه شدو بدین ترتیب مدیکال ما به خیر و خوشی انجام شد. و باز هم یک نکته که کودکان زیر 5 سال آزمایش خون و عکس لازم ندارند.

 دلیلش را نمیدانم اما از قرار معلوم همه پرونده های مدیکال اول به فرانسه ارسال میشوند و از آنجا به ویزا آفیس مربوطه میروند. در هر صورت دو-سه روز بعد که پیگیری کردم مدیکال ما به فرانسه رسیده بود و ما وارد مرحله جدیدی از پروسه مهاجرت شدیم. از اینور و آنور خوانده بودم که تاریخ اعتبار ویزا دقیقا" یکسال از انجام مدیکال هست. صحت این مطلب رو وقتی فهمیدم که در نامه پاسپورت ریکوئستمون اعتبار ویزامون رو فوریه 2011 اعلام کردند. یعنی ما تا این تاریخ فرصت داریم که خودمون رو برسونیم کانادا یا اصطلاحا" لندینگ کنیم. 

امیدوارم مطالبی که ذکر شد برای دوستانی که این وبلاگ رو میخونند مفید واقع بشه. فعلا"...بای بای